ترجمه‌ی اولیه‌ی خاک غریب تمام شد.

می‌ماند رفع گیروگورها و ویرایش و پاکنویس. مثل دیروز، امروز هم از یازده صبح امروز تا هفده و سی و پنج‌دقیقه بی‌وقفه نشستم و تتمه‌ی آخرین داستان را تمام کردم. داستانی سخت و نفس‌گیر و درگیرکننده که سومین بود از سه داستان ِ به هم مرتبط در نیمه‌ی دوم کتاب.

خوشحالم.

اما چه ویرایشی پیش ِ روست! یک لحظه غافل شوی می‌بینی کلمه‌ای را جای کلمه‌ی دیگری گذاشته‌ای و حسی، آنی، تصویری از بین رفته یا کمرنگ شده. خطرناک است. خطرناک. 

مثلا تصور کن جمله‌ی آخر جهنم بهشت اگر یک کلمه پس و پیش می‌شد، یا چیزی دیگر جای یکی از کلمه‌ها می‌نشست چه می‌شد. شوخی که نیست.

از تصویر کلیشه‌ای ِ عینکی روی کاغذ بدم می‌آید. اما این واقعا تصویر لحظه‌ای است که کتاب تمام شده.

[10] نظر 


ده دوازده روزی از درگذشت فریدون فاطمی گذشته. او که همه به عنوان مترجم و ویراستار می‌شناسندش مسوولیتی هم در نشر مرکز داشت و مترجم‌ها و نویسنده‌ها بیشتر با او طرف بودند- از وقتی کتابی را پیشنهاد می‌دادند تا وقتی می‌رفتند و آن قراردادهای سخاوتمندانه(!)ي نشر مرکز را امضا می‌کردند کس دیگری را نمی‌دیدند. 

آن مرحوم البته آدم کم‌حرفی بود و زیاد توضیح نمی‌داد که چرا برخلاف قراردادهای بیشتر ناشران، قرارداد نشر مرکز چهار پنج صفحه است. زیاد توضیح نمی‌داد که چرا برخلاف بسیاری از نشرهای دیگر، در نشر مرکز فلان درصد از تیراژ بابت ضایعات کتاب کم می‌شود و فلان درصد از حق‌التحریر بابت تبلیغاتی که نشر باید بکند (و نمی‌کرد و نمی‌کند البته.) نمی‌گفت چرا توِ نویسنده یا مترجم باید پول این تبلیغات را بدهی و آن‌وقت بر خلاف تقریبا بیشتر نشرها، عملا همه‌ی حقوق قانونی کتاب را برای همیشه واگذار می‌کنی و هیچ حقی در تقریبا هیچ‌چیزی که مرتبط با کتابت باشد نداری. و اگر بعد از سال‌های سال تجدید چاپ نشدن کتابت، اعتراضی کنی، باید همه‌ی پول فیلم و زینک و خرت و پرت‌های دیگر را تا قران آخر بدهی تا بتوانی کتابت را بگیری. توضیح نمی‌داد چرا هفتاد درصد بندهای قرارداد با «ناشر حق دارد» شروع می‌شود!

درباره‌ی چیزی که در کتاب‌های چاپ مرکز می‌نویسند «ویرایش تحریریه‌ی نشر مرکز» هم کلامی حرف نمی‌زد. از نویسنده‌ها و مترجم‌هایی که من می‌شناسم و با نشر مرکز کار کرده‌اند هیچ‌کس درباره‌ی این پدیده چیزی نمی‌داند. بعدها، مثلا چندسال بعد شاید، تو می‌فهمی فلان آقا یا خانم، همه‌ی این تحریریه است که ویرایش زورکی کتابت را به عهده داشته- مثل اداره‌ی ممیزی که مثلا چند سال بعد، می‌فهمی کتابت زیر دست فلان‌کس بوده که رد کرده یا روش چهارنعل تاخته.

آخرین بار حدود سال 82 بود که مرحوم فاطمی را بعد از چاپ کتابم، در میان گمشدگان، در دفترش دیدمش. نمی‌دانستم آخرین بار است که او را می‌بینم. خیال می‌کردم در میان گمشدگان بالاخره تجدید چاپ می‌شود و من برای تغییر طرح جلدش، با پیشنهادی، باز نزد او خواهم رفت. در میان گمشدگان تجدید چاپ نشد و فریدون فاطمی هم در گذشت. دنیای غریبی است.

روحش شاد.

پ.ن: گفت‌وگوی سجاد صاحبان زند با مرحوم فاطمی را درباره‌ی ترجمه‌ی آثار فلسفی در اینجا بخوانید.

[13] نظر 


کسی می‌داند creamy plate یعنی چه؟

معمولا در غذاهای ایتالیایی به کار می‌رود. مثلا می‌گویند creamy plates of pasta  یا

a creamy plate of Chicken Alferedo .

آیا منظور بشقاب چرب [و چیلی] است یا ربطی به خامه یا رنگ خامه‌ای دارد یا چی؟

cafe con leche چیزی است شبیه کافه لاته‌ی خودمان(!) ولی اسپانیایی‌اش. چطور بنویسیم؟ کافه کن لچه؟ کافه لچه؟ قهوه لاته؟ قهوه لاته‌ی اسپانیولی؟

[8] نظر 


نگارنده درگیر ترجمه خاک غریب است، تا جایی که بشود. لابلای فرازوفرودهای بسیار زندگی. حتا توی هواپیما. توی قطار. توی ماشین. برگه‌ها تند و تند سیاه می‌شود. تا الان دوازده تا روان‌نویس تمام شده. کاش همه را نگه می‌داشتم. بیشتر با سیاه کار کرده‌ام و با سبز یا قرمز ویرایش خواهم کرد. آه که چقدر هنوز کار دارم… آه جزیره‌ي تنهایی، کوشی!

نکته‌های فراوانی از لابه‌لای ترجمه در آمده و می‌آید. خواهم نوشت.

وبلاگم به تته پته افتاده. حجم زیاد کامنت‌های اسپم فلجش کرده. ورژن برنامه باید آپدیت شود. دنبال راه چاره هستم.

[4] نظر 


درباره لاهیری و مجموعه داستان جدیدش خاک غریب :

در جام جم

در ایران

[5] نظر 


قدم زدن با او در خیابان‌های لندن کشف و شهود بود: مثل قدم‌زدن اشراف. همچنان که راه می‌رفت، مردم از همه‌ی طبقه‌ها و اصناف، کلاه از سر بر می‌داشتند و سلامش می‌کردند. یکی از این موقعیت‌ها را، به‌خصوص، خوب به یاد دارم. توی باغ‌وحش بودیم، و من و پدرم داشتیم از پیاده‌رو ِ باریکی می‌گذشتیم وقتی کمی دورتر از ما، آقا و خانمی به طرف ما می‌آمدند و دخترکی زیبا و قبراق، چهارده- پانزده ساله، جلوتر از آنها می‌دوید. دخترک ناگهان چشمش به پدرم افتاد. دوان دوان برگشت طرف مادرش و با خوشحالی فریاد زد: «وای، مامی! مامی! این چارلز دیکنز است!» پدر که همه چیز را دیده و شنیده بود به طرزی غریب شرمگین شد، ولی خوشایندش هم بود، عمیقا خوشایندش بود. صحنه‌ای زیبا بود.

این صحنه‌ها دائما تکرار می‌شد. از این استقبال عمومی بدش نمی‌آمد، لذت می‌برد. ولی هیچ‌وقت باعث نشد ضایع و تباه شود. و تا پایان عمر،‌همچنان معتدل و متعادل ماند و مصون از فخرفروشی و کبر.

متن کامل خاطرات فرزند دیکنز از پدرش با ترجمه‌ی من در شهروند امروز این هفته (شماره 57) منتشر شده.

 به مناسبت مرگ سولژنستین

الکساندر سولژنستین! دوستت داشتم؛ بیش از هر چیز به‌خاطر رمان بخش سرطان1 .

سال‌ها پیش خوانده بودمت و خیلی تاثیر گذاشتی. مدتی از مرگت می‌گذرد و من نتوانستم چیزی برایت بنویسم. اما بسیار افسوس خوردم. اگر به روح اعتقاد داری، روحت شاد.

1- بخش سرطان/ الکساندر سولژنستین/ سعدالله علیزاده/ انتشارات امیرکبیر/ 1362

 

[.] نظر 


آه! آه! بالاخره چهار تا دیالوگ!

[2] نظر 

Next Page »